شـــاهزاده قصه ها
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مرداد 1393 توسط فاطمه از رشت |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم :_)

میخواستم یه نردبون بکشم رو به آسمون .. :_) نشد ..

اما اینو کشیدم ..

 

http://www.shiaupload.ir/images/27401302514817713052.jpg

ساده ی ساده ..

تولدتـــون مبــــآرک عموم ...

بهترین دیدارتون ان شالله با آقا امام زمان -عج- ..

نگاهتون پر لــــــــبخند ...

خــــــــــدا پشت و پناهتون ...

و ...

عموم ؟

دوستون دارم زیاد تا ...

+ همین که موندی همرامون کنار کودکی هامون . . . .

 

+ عموم عموم یه پیام همین الان دریافت کردم از طرف یکی از دختراتون که بسیاز بسیار ماه هست .. فرانک عزیزم گفت که تولدتون رو تـــــبریک بگم از طرفش..

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393 توسط فاطمه از رشت |
بسم الله الرحمن الرحیم ..

طاعات و عباداتتون قبول باشه ان شالله ..

ان شالله که پـــــــآک شده باشیم .. از هر نظر از خطاها و اشتباهات ریز و درشت ..

عموی خوبم .. خواهرا .. سلام  ..

این عکس رو ببینید . .. من دنیام رو بدون عینک اینطور میبینم...

شاید اگر برای همیشه عینکم رو ور دارم .. شکل گل یادم بره ..

امــا زیبایی گل ها ، عطرشون رو که یادم نمیره ..

 من دیشب تصمیم گرفتم حتی شده با یه لبخنـــد .. خاطره خوب تو ذهن دیگران بزارم ..

که اگه برای همیشه من رو ندیدن یا از من رنجیدن ته دلشون خوبی من یادشون بمونه ..

 

http://www.shiaupload.ir/images/06453949843087584791.jpg

 

از امانتی که خدا بهم داده خوب محافظت نکردم .. 

دیگه الان عینک از وجودم شده :D

بعضی وقتا صبح که پا میشم به خواهرم میگم چشمام کـــــــو ؟؟ منظورم عینکامن :D

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 توسط فاطمه از رشت |

به نام خدا ..

سلام عموی عزیزم سلام خواهرا..

تو این شبـ های قدر ..

التماس دعای خیلی زیاد .. :_

نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 توسط فاطمه از رشت |
به نام خدا

شخصى می گويد: با رفيقم در بيابانهاى سوزان حجاز در سفربوديم، راه گم كرديم. در جستجو بوديم كه چادرى نظر ما را جلب كرد. به طرفخيمه حركت كرديم، وقتى رسيديم سلام داديم، زنى سر بيرون آورد و جواب سلامما را داد پس پرسيد: شما كيستيد؟

گفتيم راه گم كرده ‏ايم. فرشى روىزمين پهن كرد و از ما دعوت كرد بنشينيم تا فرزندش بيايد و از ما پذيرايىكند. پس از گذشت زمانى، مردى سوار بر شتر نزديك خيمه آمد و گفت: اى مادرعقيل خداوند در سوگ فرزندت پاداش تو را بزرگ گرداند. زن گفت: آه مگر فرزندم مرده است؟

گفت: آري  زن گفت: چگونه؟ مرد جواب داد: كنار چاه آب،شترها هجوم آوردند و او را در چاه انداختند. زن گفت: پس تو از اين ميهمانانپذيرايى كن.
آنگاه گوسفندى را در اختيار مرد گذاشت تا ذبح كند و سپس خود، غذا تهيه كرد. ما از صبر و پايدارى او به شگفت آمده بوديم.
پس از صرف غذا رو به ما كرد و گفت: آيا كسى از شما قرآن می ‏داند؟ گفتيم: آرى.
  گفت: براى تسلى خاطر من، در عزاى فرزندم، قرآن بخوانيد.

من اين آيات را خواندم: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍمِنَ اْلأَمْوالِ وَ اْلأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرينَ (بقره/155) و همواره شما را به نوعى از ترس و گرسنگى و زيان مالى و جانى وكمبود محصول می ‏آزماييم و صابران را نويد بده.
 
الَّذينَ إذاأصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ (بقره/156) همان كسانى كه چون مصيبتى به آنان رسد گويند: انا لله و انااليه راجعون [ما از خداييم و به خدا بازمی ‏گردیم.

أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُالْمُهْتَدُونَ (2بقره/157) بر اينان درود پروردگارشان و رحمت او باد واينانند كه ره يافته‏ اند.
زن گفت: شما را به خدا سوگند. آيا اينها آيات قرآن بود؟
گفتم: بلى آنگاه برخاست و چند ركعت نماز خواند و گفت: خدايا من دستور تو رااطاعت كردم، تو نيز به وعده‏اى كه داده‏ اى وفا كن. پس گفت: اگر قرار بود كسى براىديگران باقى بماند. رسول خدا براى امّتش باقى می ‏ماند.

عموي عزيزم ..

نشد اين تسبيح و تسبيح سال قبل(شب نما) رو كه براتون از مشهد سوغاتي آورده بودم رو بهتون برسونم ..

اما الان باهاش براش شادي روح ِ پدر بزرگ ِ عزيز .. آرامش دل ِ شما و خانواده .. صلوات ميفرستم ..

http://www.shiaupload.ir/images/07015548454520413993.jpg

اسلایدر